تبليغاتX
هو الحق



I dreamed I had an interview with
god

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي
داشتم

 

God asked

خدا گفت

 

So you would like to interview me

پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

 

I said ,If you have the time

گفتم اگر وقت داشته باشيد

 

God smiled

خدا لبخند زد ! 

 

 

My time is eternity

وقت من ابدي است


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط سمیرا |



شک ندارم ...

.اشک میریزند ماهی ها در آب   اشک ماهی ها نباشد آب دریا ...شور.... نیست.......!!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط سمیرا |



روی نقاط رنگی روی بینی در عکس تمرکز کنید، تا ۳۰ بشمارید، حالا به دیوار یا سقف سفید رنگ یا هر جایی که سفید یکدست باشد نگاه کنید و شروع به پلک زدن کنید.
تبریک! شما فقط بامغزتان یک نگاتیو را ظاهر کردید!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط سمیرا |



نوروز بر همه مبارک

بهاربيست                   www.bahar-20.com

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط سمیرا |



یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا هم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی

مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت :
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
خدا گفت :
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
خدا همه چیز و همه جا را می دید .
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
می گردند ...
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط سمیرا |



                          روز جهانی عشق مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط سمیرا |



 خدایا شکر به خاطر همه چی

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط سمیرا |



در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.راهب وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط سمیرا |



روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است .
 
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط سمیرا |



مرحوم سید محمد علی عراقی میگوید در ایام طفولیت که در وطن اصلی

خود بودم  مردی به نام نسب  او را میشناختم وفات کرد و او را در مقبره ای

 که در روبروی خانه ی ما بود دفن کردند.تا مدت چهل روز  وقتی که مغرب میشد

 اثر اتش از قر او نمایان بود و ناله ی جانسوزی از ان قبر میشنیدم.در ارایل  شبی

 چنان جزع و ناله او شدت پیدا کرد که من ترسان و هراسان شده و بر خود لرزیدم

 و حالت غش به من دست داد.بستگانم متوجه یمن شدند  مرا برداشته و به خانه ی

خود بردند. زمانی که به خود امدم  و حالم خوب شد .از این حالتی که از ان مرده دیده شد

در تعجب بودم زیرا با وضعیت زندگی او مطابقت نداشت.تا اینکه معلوم شد ان مرد مدتی مباشر

 حکومتی بوده و از یک نفر سید  رسید وجه مالیاتی میخواسته است و ان سید بر دادن ان وجه قادر

 نبوده است و این شخص  ان سید را زندانی کرده بود.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط سمیرا |



حضرت (ع) فرمودند: روزی من و فاطمه به حضور رسول اکرم (ص)

شرفیات شدیم و ان حضرت را بسیار گریان دیدیم.گفتم پدر و مادرم به

فدایت یا رسول ال.. !چرا گریه میکنید؟ایشان فرمودند:یا علی !شب

معراج که مرا به اسمان بردند  زنانی از امت خود را در عذاب شدیدی دیدم .

گریه ی من به خاطر انهاست.

زنی را دیدم که به موی سرش اویخته بودند ان زنی بوده  که موی

 سرش را از  مردان(نا محرمان)نمی پوشانیده .

زنی را دیدم که به زبانش اویخته بودند ان زن زنی بوده که با زبان شوهر

خود را اذیت کرده است.

زنی را دیدم که او را به پستانش اویخته بودند ان زن زنی بوده که همسرش

 را تمکین نمیکرده است.

زنی را دیدم که به پاهایش اویزان بود ان زن زنی بوده که بی اجازه شوهرش

از خانه بیرون رفته است.

زنی را دیدم که گوشت بدن خود را میخورد ان زن زنی بوده که بدن خود را برای نا محرمان زینت میکرده است.

زنی را دیدم که دستهایش را به پاهایش بسته بودند ان زن زنی بوده که

خود را نمیشسته و لباسهایش را پاک نمیکرده و غسل جنابت بجای

نمی اورده است و به نماز نیز اعتنایی نداشته است.

زنی را دیدم که کور و کر و لال بود ان زن زنی بوده که از زنا دارای

فرزند شده و به گردن شوهر خود انداخته است.

زنی را دیدم که سر و صورتش مانند خوک و بدنش مثل الاغ بود ان زن

سخن چین و دروغگو بوده است.

زنی را دیدم که به صورت سگ بود و اتش از پشتش داخل میکردند

 ان زن خواننده و اوازه خوان بوده است.

 و زنی را دیدم که بدنش را می سوزانیدن  و  او روده های خود

را میخورد ان زن زنی بوده  که از راه حرام مرد وزن را به یکدیگر میرسانده است.

انگاه حضرت فرمودند:وای به حال زنی که شوهر خود را به 

خشم اورد!و خوشا به حال زنی که همسرش

را راضی بدارد.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط سمیرا |



ایشان میگوید:روزی در قبرستان بودم.چون هوا بسیار

گرم بود رفتم  در زیر طاقی که بر روی قبری زده بودند

 نشستم.عمامه را برداشته  و عبا را کنار گذاشتم که

قدری استراحت نموده و بعد برگردم.در این حال دیدم 

جماعتی از مردگان با لباس های پاره و وضعی بسیار

کثیف بسوی من امدند و از طلب شفاعت کردند که

:(وضع ما بد است تو از خدا بخواه که ما را عفو کند)

 من به انها پرخاش کردم و گفتم:هرچه در دنیا به شما

گفتند گوش نکردید و حالا که کار از کار گذشته است طلب

عفو میکنید؟بروید ای مستکبران! این مستکبران شیوخی

از عرب بودند که در دنیا  مستکبرانه زندگی میکردند و قبورشان

در اطراف همان قبری بود که من بر روی  ان نشسته بودم!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط سمیرا |



رسول اکرم (ص)فرمودند:پیش از بعثت  گوسفندهای عمویم ابوطالب

   می چرانیدم.گاهی میدیدم گوسفندان بدون اینکه حادثه ای پیش

  امده باشد جست و خیز میکردند!توقف میکردند!و یک دفعه خوراکی

  را رها میکردند.از جبرئیل علت ان را پرسیدم؟

جبرئیل گفت:هر گاه صدای ناله ی میتی در عالم برزخ بلند میشود

 غیر از جن وانس  همه میشنوند.این حیوانات از ناله ی مردگان

  وحشت زده میشوند.خدای عالم به حکمت بالغه اش این صدای مرده ها

را از گوش زنده ها مخفی داشت تا عیش و راحتی انها از بین نرود!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط سمیرا |



حضرت رسول(ص)فرمودند:شبی که به معراج میرفتم در طول راه صدای

مهیبی شنیدم.جبرئیل گفت:یا محمد شنیدی؟

گفتم:بلی.

گفت:این سنگی بود که هفتاد سال قبل از این  در جهنم انداخته بودم

و اکنون به قعرش رسیده است!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط سمیرا |



زندگي چيست ؟

زندگي چيست ؟اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم اگه عشق نيست چرا عاشقيم ؟

حق و باطل
اگر در صحنه حق و باطل نيستي، اگر شاهد عصر خودت و شهيد حق بر باطل نيستي، هر جا كه ميخواهي باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ايستاده. هر دو يكيست

قضاوت
اي خداي بزرگ به من كمك كن تا وقتي مي خواهم درباره ي راه رفتن كسي قضاوت كنم, كمي با كفش هاي او راه بروم

انسانيت
انسان بيش از زندگي است ؛ آنجا كه هستي پايان مي يابد،او ادامه مي يابد

بگذار تا شيطنت عشق...
خدايا اضطراب هاي بزرگ غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم بر روح ام عطا كن و لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز

سلام
در شگفتم كه سلام آغاز هر ديداريست ، ولي در نماز پايان است . شايد اين بدين معناست كه پايان نماز ، آغاز ديدار است


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط سمیرا |



۱.سیگار کشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی خلاص بشید

و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدیدی رو کسب کنید

۲.اونایی که سیگاری هستن بعد از یه مدت متوجه میشن که روابط

عاطفی عمیقی با چای و نسکافه پیدا کردن !

۳. اگه سیگاری بشین برای مواقع بیکاری، بیعاری، بیخوابی، بیداری ،بیزاری، بیذاتی، بیماری و  خوشحالی، ناراحتی و سایر مواقع بهترین امکان رو در اختیار دارین !

۴. اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین

و میتونین دوستان جدید و زیادی از نوع خفن دودی پیدا کنین !

۵.وقتی شما جزء خریداران سیگار باشین دوستانی رو پیدا میکنین که از بس دوستتون دارن

شما رو به شکل شیرینی میبینن و درک نوع دوستی به شما بسیار عمیق تر خواهد بود !

۶. اگه سیگاری بشین توی محیط های سربسته و عمومی از دست سیگاری ها

حرص نمیخورین و این خودش باعث میشه آرامش اعصاب داشته باشین !.......

بقیه مزایا در ادامه ی مطلب..


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط سمیرا |



پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شدهنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط سمیرا |



یادمان باشد که:او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .


یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشدکه:حرف های کهنه ازدل کهنه برمی آیند،یادمان باشدکه که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط سمیرا |



۱- محبت شدیدی که صادقانه به تو ابراز میکردم

 ۲- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

 ۳- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و

۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد که بالاخره روزی باید

 ۶- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم که

 ۷- شریک زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار کوتاه بود اما

۸- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و

۹- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم

 ۱۰- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ کس نمیتواند تحمل کند و با این وضع

۱۱- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را

۱۲- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم

۱۳- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان که

 ۱۴- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش

۱۵- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت کننده است اگر

 ۱۶- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم که

۱۷- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش

 ۱۸- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت که دارای کمترین

 ۱۹- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه

۲۰- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که

 ۲۱- تو را دوست داشته باشم و شریک زندگی تو باشم .

و در آخر اگر می خواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط سمیرا |



 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند ." آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت ."آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط سمیرا |



پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.
او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.
او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .
در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حال ي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط سمیرا |



یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳).

او نا امید شده بود. او فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است” تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟....

 


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط سمیرا |



استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند ....
>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط سمیرا |



250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد، به شدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود.دخترش گفت که او هم به اين مهمانی خواهد رفت.مادر گفت تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا دختر جواب داد:ميدانم هرگز مرا انتخاب نمی کند،اما فرصتی است که دست کم يکبار او را از نزديک ببينم.روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت:"به هر يک از شما دانه ای می دهم، کسي که بتواند در عرض 6 ماه، زيبا ترين گل را برای من بياورد، ملکه آينده چين مي شود.....

>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط سمیرا |



کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر
کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر
کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول
شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد....


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط سمیرا |